![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای شخخصی |
|
زیر چشمی یه نگاه دیگه به اتاقم کردم دخترم که داشت اتاقمو ترک میکرد یه تخت خالی که نزدیک در بود کلی دستگاه به تنم وصل کرده بودن...تنم داغ شده بود ، احساس می کردم استخونهای قفسه سینم میخواد بشکنه ، انگار قلبم میخواست تمام خون بدنم رو با یه مکش جمع کنه تو خودش ، دوست داشتم داد بزنم ، اما نمیتونستم یه چیزی مثل یه بغض داشت راه گلومو می بست. میدونستم که دیگه باید آخرین ثانیه های عمرم باشه نمیدونستم چیکار باید بکنم آخه هیچ کس بهم یاد نداده بود که موقع مرگ باید چیکار کنم، باورم نمیشد ، یه حس خوشحالی ، همراه با یه حس ترس خیلی بزرگ... یعنی دیگه داشتم از این دنیا میرفتم...؟ به زندگیم که به آخر خطش رسیده بودم فکر کردم بچهگیهام با تمام سختیهاش ، چقدر شیرین بود.. مادرم ، پدرم، خونوادم... دار قالی ، که با خواهرم پاش نشسته بودم ... ازدواجم ، همسرم ، خونه قشنگمون ، که در و دیوارش برام پر از خاطره بود، بچههام ، که یکی یکی به دنیا اومدن ، چقد دوستشون داشتم... مهاجرت و تنهایی .. بزرگ شدن بچه های خوبم با اون همه بدبختی ... یه لحظه دلم براشون تنگ شد ، دلم خواست برای آخرین بار هم که شده می تونستم یه بار دیگه همشونو بغل کنم و محکم ببوسم ولی ...
یادم اومد که میبایست یه دفعه دیگه دین و مذهبم رو شهادت میدادم و بعدش همه چی تموم شه تموم قوتم رو جمع کردم سرمو از رو تخت بالا آوردم هر چی تلاش کردم اما صدام در نیومد تو دلم با خودم گفتم : اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علی ولی الله خیلی ترسیده بودم
درد وحشتناکی سرم رو داشت میترکوند احساس کردم تنم داره داغ میشه همراه با یه حس سبکی بود فهمیدم که همه چی دیگه تموم شده باورم نمیشد یعنی دیگه راحت شدم..؟ ------------------------------------- صدای بوق دستگاههایی که به من وصل بود بلند شد یهو دیدم دخترم سراسیمه اومد تو اتاق ، بالا سرمن یه نگاه به من کرد منم همون جور که خوابیده بودم بهش خندیدم ولی مثل اینکه متوجه نشد بلند گفت یا زهرا زد زیر گریه دوید سمت در که پسرم و یه دختر دیگم دویدند تو اتاق سمت تخت من دخترم تنم رو بغل کرده بود و تکونش میداد ولی من چیزی حس نمیکردم بیچاره خیلی گریه میکرد و منو صدا میکرد مامان مامان... پسرمم که خیلی ترسیده بود اولش جلو نیومد بعد از چند لحظه اومد و صورتشو گذاشت رو دستم و گریه میکرد مامان مامان ... خیلی نگذشت که دیدم هفت هشت تا دکتر و پرستار اومدن بالا سر من از بچههام خواستن که از اتاق برن بیرون چند تا از پرستارا زیر دستشونو گرفتن و میبردنشون سمت در دلم خیلی واسشون سوخت پسرم دستاشو گذاشته بود روی صورتشو از ته سینه زار میزد... دیدم دور تختم پر از دکتر و پرستار و کلی دستگاه شده ...... از جام بلند شدم و از تخت اومدم پایین چه حس خوبی داشتم راه رفتن بدون درد ! خیلی وقت بود که دیگه اینجوری راحت راه نرفته بودم رفتم از اتاق بیرون یه سالن بود که تهش یه در شیشه ای داشت رفتم سمت در دخترامو پشت در دیدم که همدیگه رو بغل کرده بودن و گریه میکردن رفتم از در بیرون که یه سالن دیگه بود کمی اونورتر از دخترام پسرم گوشه دیوار رو زمین نشسته بود سرشو برده بود بین دو تا زانوهاش و گریه میکرد چه صحنه های زجرآوری بود نشستم پسرمو بغل کردم ، بوسیدمش ، ولی اصلا متوجه نمیشد در یه لحظه دیدم برگشتم تواتاقم دیدم با یه دستگاه شبیه اتو دارن به جنازم شک وارد میکنن.. اومدم جلو ، بالا سر جنازم دیدم که یه جام شیشه ای ، جای قلبم ، توی سینمه که توش یه کم از یک مایع شفاف سرخ رنگه یه صدای خاصی داشت تو گوشم می پیچید احساس کردم باید برگردم رو تختم یه نفس عمیق کشیدم که صدای ضربان قلبم به گوشم اومد....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 20:59 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
طــــــــا هــــــا اساتید طنین بچه های کامپیوتر82 بوعلی |
|
RSS
|